کاش جور دیگری بود...

سلام

این روزها دلیل برای دلخور شدن فراوان است.

دلخور نشو چشمهایت خواب دارد بخواب!

هیس قصه نداریم !

در قصه های مادر و مادر بزرگ هایمان همیشه غریبه ها گول زدند و دشمنی کردند و خوردند و دزدیدن و رفتند و قهرمان قصه ها آن دوست آشنا به جنگ گرگ رفت و آنچه برده و خورده بود پس میگرفت ولی حالا دیگر😳

نه قصه هست نه مادر و مادر بزرگ قصه گو و نه...

حالا یکی از خانه از بین گوسفندان بله یکی از شنگول و منگول و حبه انگور از غفلت مادر که انگار دردور دست هاست و یا شاید هم در خواب عمیقی فرو رفته سوء استفاده میکند و ...

و وقتی مادر برمی گردد نه وقتی مادر چشم می گشاید همان منگول که نور چشم مادر بود همان شنگول را که خیلی شیطنت میکرد برده است خورده است و حبه انگور که در سایه خوابهای مادر زار و نحیف بی آب و غذا خوابیده است قابل خوردن نیست.

مادر اما فارغ از آب و علف حبه انگور در خیالی شیرین شاید شنگول و منگولش را از گرگ قصه ها پس گرفت!

قصه نیست غصه است

نمی شود اما غصه را نوشت شاید همین تیزی نوک قلم کورمان کند مادر بیدار است پس غصه ارزش گفتن ندارد ،غصه را باید خورد شاید سیر نشویم و دیگر بار صدای غرش شکم وامانده مادر بیدار نخواهد کرد.


/ 0 نظر / 11 بازدید